به یاد آرزوهایی که میمیرند
سکوتی می کنم
سنگین تر از فریاد.
سكوت اين قصه گوي حرّ اف..
وبيگاه،شب پريشاني ِ من..
.
.
.
شب كه گم مي شد،در اين بيغوله هاي تاريك!!
و دلم
كه ستاره ميخواست!
من مي ماندم و
ستاره ي آسمان ِ بي ستاره..
.
.
آسمان! بي ستاره؟؟
.
كوير حاصل انتظار گاه به گاه من است.
آه اي آدمها!
آدم از تنهايي است
گول ِ(ها) را نخوريد!
چه نياز است سپر كردن چتر
زير اشك باران؟
چه نياز است كه هي،پي ياري بدويم؟
چه نياز است به ناز
چه نيازاست به راز؟
هر كسي ميفهمد
در نهايت
آدمي هم تنهاست.
مهدی فرشچی

دليل اينهمه نبودن..
جاي بودنها..
و بودنها..
جاي اينهمه نبودن؟؟
چه كس ميداند
خدا چه مي كند!!
فكر نبودنت هم..
بي هوايي است
بدون نفس كه باشم..
خوب!!
مي ميرم!
چه انتظار؟؟

وقتي كه خوب شدي..
پرنده ي نا آرام ِپشت پنجره را نشانت مي دهم
آنوقت ..
مي فهمي..
که چشمانت...هميشه
منتظراني دارد
تا..
تماشایشان كني.

نواي مرگ
و..تكرارخيال هميشگي اين بيت پر ازسايه..
كه اهلش..
هنوز هم..
از هجوم سياهي ها در عذابند.
و خورشيد؟؟
.
طلوع؟؟!!
.
.
ماه هم غريبه است..
هزاران نام
نشانه ی تو بود..
در کوچه های بن بست.
مسعودکیمیایی

سبز بود..
بهاران ِ خيس ِ باران نخورده ات.
امشب كه تَر شدي
آخرين برگ را
قطره قطره
سبز تر،
ترانه تر،
به انتظار نشسته ام..
.
.
راستي!
جوانه مي شوي؟

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد فريبنده زاد وفريبا بميرد
شب مرگ،تنها ،نشيند به موجي رود گوشه اي دور وتنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب كه خود در ميان غزلها بميرد
گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا كجا عاشقي كرد،آنجا بميرد
شب مرگ ،از بيم ،آنجا شتابد كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي زآغوش دريا برآمد شبي هم در آغوش دريا بميرد
تودرياي من بودي ،آغوش واكن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد


